جمعه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

آخرین شاتر دوربین بهمن جلالی

بازهم پیام کوتاه، باز هم خبر کوتاه. بهمن جلالی درگذشت. بر اثر سرطان پانکراس که تازه یک ماه بود از آن مطلع شده بود.
بهمن جلالی بی‌نظیر بود و دوست داشتنی. بی‌نهایت دوستش داشتم. از کلاس‌های آموزشی موسسه رسانه با جلالی آشنا شدم. جایی که او می‌آمد و از همه‌چیز می‌گفت جز عکاسی. چون خودش هم اعتقادی نداشت که عکاسی یاددادنی است. فقط می‌گفت که باید دید داشت و قصد هم داشت که همین دید را به دانشجویانش ارائه کند.
همیشه به یاد او خواهم بود. به یاد قدم زدن‌های با او از خیابان عباس آباد تا هفت تیر. به یاد دفتر بامزه‌اش در حوالی هفت تیر که پر از عکس بود. به یاد دست‌هایش که می‌لرزیدند و همیشه یک سیگار کنت نقره‌ای گوشه‌شان جا خوش کرده بود. به یاد عینک گردش. به یاد ایده‌های نابش از عکاسی. به یاد دوربینی که به من امانت داد و حالا کسی نیست که پسش بگیرد.
بهمن جلالی از کامپیوتر خوشش نمی‌آمد. می‌گفت ورودش به دفتر من ممنوع است. می‌ترسید که از بس مشغول بازی بیلیارد با کامپیوتر شود از کارش عقب بماند.
می‌خواستم این هفته به بهانه مصاحبه زنگی به بهمن خان بزنم و دیداری تازه کنیم. می‌خواستم از عکاسی آماتوری و نظرات جنجالیش درباره نمایشگاه هدیه تهرانی بپرسم. اما این‌ها همه بهانه بود برای اینکه او را ببینم. صدای خاصش را بار دیگر گوش کنم و شوخی‌ها و خنده‌هایش را بار دیگر بشنوم. اما باور نمی‌کردم که دیگر کسی آن موبایل زهوار در رفته که شماره‌اش را با کاغذ روی آن چسبانده بود را پاسخ نخواهد داد.
از بهمن جلالی بسیار آموختم و خودم را تا پایان عمر مدیون لحظاتی می‌دانم که با او هم فدم و هم‌کلام شده بودم و او با حوصله من پرروی سمج را تحمل می کرد. فقدانش بی‌شک جبران ناپذیر خواهد بود.
همیشه دلم برایتان تنگ خواهد شد آقای بهمن جلالی!
پ.ن عکس بالا را رهام وزیری در مصاحبه‌ای که با بهمن جلالی در دففترش داشتیم از او گرفت.

پنجشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

گفت‌گوی منتشر نشده با آیدا سرکیسیان و عکس‌هایی منتشر نشده از شاملو


گفتگو با آیدا در آستانه هشتاد و چهارمین سالگرد میلاد بامداد:
هزار سال با شاملو زندگی کردم

عماد برقعی – شهرام فرضی: برگ های سبز را کنار می زنیم و زنگ پلاک 555 خانه ای در فردیس کرج را می‌فشاریم. صدایی بهمان خوش آمد می گوید و در را باز می کند. وارد حیاط زیبایی که با پرچین محصور شده است می شویم. از کنار حیاط می گذریم و به در ورودی ساختمان می رسیم. در که باز می شود آیدا سرکیسیان با گرمی پذیرایمان می شود. خانه مملو از عکس های شاملوست. هر جا را که نگاه می کنی تکه ای از شاملو را می بینی. عکسی، دست نوشته ای، پوستری و یا نقاشی ای از او در همه جای خانه هست. خانه از دور هم فریاد می زند که احمد شاملو 11 سال پایان زندگی اش را در این جا بوده است. با آیدا همسر شاملو به گفت و گو می نشینیم تا به مناسبت گذشت 84 سال از میلاد بامداد از او و زندگیشان بگوید. آیدا یک جوان واقعی است. همه چیزهای روز را می داند، جدیدترین موسیقی ها و فیلم ها را دیده است، جدیدترین شعرها و کتاب ها را می شناسد و با احساس از آن ها سخن می گوید. به ما گفت که حتما عمق تاثرش راجع به مرگ شهرام شیدایی نویسنده و شاعر را که چندی پیش درگذشته است به همگان ابلاغ کنیم.


با آیدا که حرف می زنی هرگز نمی فهمی که شاملو بیش از 9 سال است که دیگر نیست. او هنوز با او زندگی می کند. حرف هایش را همه از قول او می گوید، قربان صدقه اش می رود و از 34 سال زندگی با او سخن می گوید. نشستن کنار آیدا گویی انکار مرگ شاملوست. همانطور که شاملو خودش نیز روزی در باره او گفته بود، "آيدا فسخ ِ عزيمت ِ جاودانه بود."



- خانم آیدا شما این روزها مشغول چه کاری هستید؟

هیچی. واسه خودمان بی خودی زنده‏ایم. تنها کاری که می‏کنم این است که کارهای شاملو را آماده‏ی چاپ کنم. فیش‏هایی که شاملو برای کتاب کوچه نوشته را مرتب می‏کنم. ببینید، ما دوستداران شاملو تصمیم گرفتیم همچنان که کارهای نیما دست نخورده چاپ می‏شود، کارهای شاملو هم درست همانطوری که آن‏ها را نوشته است چاپ شود. ما حق نداریم به سبک نوشتن دست بزنیم. به همین خاطر است که من وقتم را به این موضوع اختصاص داده‏ام. در کنار این‏ها، شعر می‏خوانم و موسیقی گوش می‏کنم.

- شما نزدیک به چهل سال با شاملو زندگی کرده‏اید و همه جا همراهش بودید. می‏خواهم بپرسم همسر یک شاعر بودن، آن هم شاعری در حد و اندازه‏های شاملو، چه ویژگی‏ها و یا احیانن مشکلات خاصی داشته است؟

من فکر می‏کنم که هزار سال با شاملو زندگی کردم. این زندگی هم حتما با مشکلات و ویژگی های خاصی همراه بوده. شاملو آدمی با مسئولیت و بسیار حساس نسبت به وضع اجتماع و بشر بود. به همین خاطر کسی که کنارش بود هم، باید همین دغدغه‏ها را می‏داشت. یعنی وقتی که او چنین دغدغه‏هایی دارد تو هم خواه ناخواه در آن دخیل می‏شوی. شاید کاری هم از دستت بر نمی‏آید اما همین که احساس می‏کنی که نوعی همدردی یا همراهی با او داری کافی است.

جمعه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰

ایران اینترنتی و اینترنت ایرانی (گفتگو با دکتر نعمت الله فاضلی)

اینترنت با وجود اینکه سالیان درازی نیست به ایران قدم گذاشته است اما توانسته علاوه بر اینکه جای پای خود را در ایران بازکند تاثیرات مهم فرهنگی و اجتماعی نیز بر جای گذاشته است. شناخت این تاثیرات ب توجه به توسعه روزافزون اینترنت در کشورمان می تواند گامی در جهت شناخت وضع حال و آینده فرهنگ و جامعه ایرانی باشد. به همین جهت در آستانه چهل سالگی اینترنت با دکتر نعمت الله فاضلی پژوهشگر و استاد دانشگاه درباره روابط متقابل اینترنت و فرهنگ ایرانی به گفتگو نشستیم. فاضلی دکترای انسان شناسی فرهنگی خود را از کشور انگلستان اخذ کرده و هم اکنون در دانشگاه علامه طباطبایی با درجه استادیاری عضو هیات علمی است. وی چندین جلد کتاب و ده ها مقاله به زبان های فارسی و انگلیسی در حوزه فرهنگ منتشر کرده و از صاحب نظران مطالات فرهنگی در کشور محسوب می شود.
او معتقد است که به دلیل کمبود داده های پژوهشی قضاوت دقیق در مورد تاثیرات اینترنت در ایران مشکل است اما گمانه زنی هایش از تاثیرات گسترده این پدیده در ابعاد مختلف فرهنگ و اجتماع ایرانی گواهی میدهد. وی همچنین پدیده اینترنت را پدیده ای پند بعدی می داند که چه بازنمایی ها و چه نتایج آن اشکال مختلفی دارند که از جهاتی نزدیک و از جهاتی دور از واقعیت اجتماعی ایران است. خواندن گفته های او می تواند آغازی بر نگاه به تاثیرات اینترنت در ایران باشد.

سه‌شنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

از رنجی که می بریم

یا: مشاهدات یک تازه روزنامه نگار از تلاش ها برای حذف روزنامه نگاری مستقل

عرصه روزنامه نگاری این روزها در ایران خیلی تنگ شده است. روز به روز هم تنگ تر می شود. روزنامه نگاران ایران هر روز یا با تعطیل شدن رسانه هایشان و یا ب تسویه های دسته جمعی و یا با دستگیری و زندان و تهدید از کار بیکار می شوند. هیچ کس هم نیست که غم آن ها را بخورد. غمی که بیکاری تنها بخش کوچکی از آن است. در عالم روزنامه نگاری که کار می کنی رنجی جانکاه دائما مثل خوره روحت را می خورد. آن هم اینکه وقتی که قلمت را بر کاغذ می گذاری یا انگشتانت بر کیبورد می روند هر کلام از هزار فیلتر درونی ات می گذرند. خودت خودت را سانسور می کنی مگر اینکه کلماتت بتوانند راهی به درون مردم بگشایند. بعد هم که می نویسی دبیر تحریریه و سردبیر و مدیر مسئول هم هر کدام با نگاه های ویژه خودشان قلم عفوی بر نوشته هایت می کشند تا مبادا که گوشه ایش به تریج قبای کسی بربخورد. سر آخر هم که از این هفتاد هزار خوان می گذری نامه ای و تذکری یا در روزنامه ات را می بندد یا ده ها فیلتر به فیلترهای قبلی اضافه می کند.
اما در این میان هیچ کس غمخوار دیگری نیست. نه تنها از بیرون بلکه کسی هم از درون جامعه قلم به دستان ملاحظه ات را نمی کند. گویی درد مشترک فراموش شده است
این مقدمه را گفتم تا از یک خبر بگویم. شاید کمابیش مخاطبان وبلاگ تا حالا ماجرای رفتن من و سه نفر از همکاران را از مردمسالاری شنیده باشند. اگر هم نشنیدند کوتاه می گویم که از امروز من، پژمان موسوی، ایمان بای سلامی و سردبیر روزنامه فروزان آصف نخعی عطالی مردم سالاری را به لقایش بخشیدیم و رفتیم. رفتنی که چندان هم برایمان خوشایند نبود. اما این ناخوشایندی نه از بابت کاری و خرده حقوقی که از دست دادیم بلکه دست کم برای من از درک عمق فاجه ای بود که بر کار روزنامه نگاری در ایران می گذرد.
ماجرا از این قرار بود. کمتر از یک مناه پیش بعد از مصاحبه کواکبیان با خبرگزاری فارس که در ان حرف های بر علیه مهندس موسی زده شده بود من و پژمان و ایمان تصمیم به رفتن از روزنامه گرفتیم. استعفایمان را هم تنظیم کردیم و تنها به خاطر تعهد اخلاقی گفتیم که تا آمدن فرد جدید سه روز به کارمان ادامه می دهیم. اما در این میان آقای آصف که قرار بود از چند روز بعد به عنوان سردبیر به جمع تحریریه اضافه شود تماس گرفت و گفت که برگردیم و ده ها دلیل آورد که ما را متقاعد کرد عرصه را خالی نکنیم و از اندکک فضای موجود استفاده کنیم. لذت کار کردن در کنار یک روزنامه نگار قدیمی و کار یاد گرفتن از او ما را به روزنامه برگرداند. البته با شرایطی. آصف هم اول دی ماه به روزنامه امد. اما از همان روز اول کارشکنی ها شروع شد. از ندادن اتاق و کامپیوتر بگیر تا وصل نکردن اینترنت. علاوه بر اینها دوستان روزنامه نگار ما در مردمسالاری از همان روز اول شروع کردند به تخریب سردبیر تازه وارد. همان روز لیستی از عکس ها و خبرهای از دست در رفته به دروغ راست تحویل مدیر مسئول می شد. از فنی و اگهی ها بگیر تا دبیر تحریریه روزنامه همگی در این تلاش سهیم بودند. ماجرا هم منافع از دست رفته عده ای بود که حیاتشان تنها در یک روزنامه سطح پایین که هیچ یک از اصول حرفه ای را رعایت نمی کند نهفته بود. عرصه یک روزنامه آزاد و حرفه ای جای برای دلالان خبر و آگهی نامه بنویس ها نیست. همه حضرات هم دقیقا از این می ترسیدند. چون یک سردبیر حرفه ای اجازه دلالی کردن و خبر به نفع این و آن زدن برای پول و صفحات اجاره ای را به کسی نمی دهد.
اما پروژه دست کم در روزهای اول موفق نبود. آصف داشت همه چیز را مرتب می کرد. صفحه اول روزنامه بسیار خوب شده بود. شورای تیتر هم هر روز با حضور مسئولین همه صفحه ها برگزار می شد. مستقل های تحریریه هم داشتند کارشان را می کردند. اما اولین کاری که شد این بود که زیراب  شورای تیتر خورد. شورای تیتر محدود با حضور دبیر تحریریه و دوستانش و سردبیر و یکی از ماها به نوبت برگزار می شد. همین را هم با سکوت و تیکه انداختن نمی توانستند ببینند. البته مدیرمسئول محترم هم راضی بود که عقل جمعی در کار نیست که بتواند جلوی اعمال نظرهای شخصی اش در روزنامه را بگیرد.
اما این کار هم خللی در افزایش کیفیت روزنامه ایجاد نکرد. جناب دبیر تحریریه ه نتوانست دیگر موقعیت را تاب بیاورد. روز یکشنبه دو ساعتی را پیش کواکبیان به تخریب آصف و ما مشغول بود. وقتی رفتم پشت در اتاق دکتر که چیزی بپرسم حرفهایی را که می شنیدم باور نمی کردم. ما همواره احترام دبیرتحریریه سابق را نگه داشته بودیم و با او همکاری کرده بودیم. به همین خاطر هم توقع نداشتم که بشنوم می گوید آصف با همدستی ععماد برقعی و پژمان موسوی می خواهند همه چیز را زیر و رو کنند. ترجیح دادم وارد اتاق نشوم و چیزی نگویم. اما فردا بازهم همان وضعیت تکرار شد. بدون اطلاع آصف تیتری را در صفحه عوض کردند. او هم ناراحت شد و دعوا بالاگرفت. دبیر تحریریه هم هرچه که از دهانش درآمد نثارش کرد. بعد هم در جمع تحریریه آصف را با القابی مثل عقده ای و عوضی و بچه خطاب کرد. قطعا حتی اگر به آصف نه به چشم یک روزنامه نگار قدیمی و حرفه ای که به چشم یک بزرگتر هم نگاه می کرد این حرف ها را نمی زد. اما انگار طمع قدرت و ترس از دست دادن آن چیزی باقی نگذاشته بود. کواکبیان هم طرف باطل را گرفت و گفت که او ارشد آصف است. به همین خاطر شب تصمیم گرفتیم که دیگر روزنامه جای کار کردن ما نیست.
اما از آن موقع فکر می کنم که چرا کسانی که دست کم با هم در یک حرفه کار میکنند و مشکلات مشترکی دارند با هم این کار را می کنند. حضور یک نفر آدم مگر جای کسی را تنگ کرده بود؟ مگر نان کسی را بریده بود؟ فقط می خواست کار بهتر شود. اما انگار همه با این مشکل داشتند. کواکبیان هم از خدایش بود که روزنامه بهتر نشود و همان روزنامه ضعیفی که بود باقی بماند.
انگار درکنار تمام تلاش ها برای حذف روزنامه نگاری مستقل باید تلاش های دلالان خبر نماها را هم به این لیست اضافه کرد. کسانی که در کنار تمام سرکوبگران قلم و اندیشه، روزنامه نگاران و کسانی که برای ارتقای همین روزنه های کوچک باقی مانده را تحمل نمی کنند.

یکشنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

انتخابات، ابزار براندازی یا ...

دیروز محمد نبی حبیبی دبیرکل حزب موتلفه اسلامی گفته بود که انتخابات می تواند ابزاری برای جنگ نرم باشد. وی با اشاره به انتخابات دهم ریاست جمهوری و حواشی آن گفته بود که دشمن از طریق دعوت مردم به شرکت در انتخابات قصد براندازی نرم جهوری اسلامی را داشته است.
این اظهارات برای اولین بار است که در عرصه سیاسی کشور مطرح می شود. گویا اصولگرایان در این روزها به این نتیجه رسیده اند که برای حذف رقیب سیاسی خود استفاده از هر راه و حربه ای مجاز است. حتی این که این موضوع حمله به مسائل بنیادینی مثل انتخابات باشد.
این دیدگاه دبیرکل موتلفه حامل اندیشه هایی است که ادامه یافتن آن می تواند خطرات جدی را برای آینده کشور رقم بزند. این اظهارات می تواند پی زمینه این نگاه بشاد که می توان به بهانه وجود مشکل در کشور و درگیری ها و پیامد های سیاسی حتی اصول اولیه ای مانند انتخابات را تحت الشعاع قرار داد و یا حتی از آن چشم پوشی کرد.
این در حالی است که انتخابات رکن اساسی جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن است. تاکیدات مکرر قانون اساسی بر لزوم انتخابی بودن اجزای اصلی حکومت به صورت مستقیم و غیر مستقیم اهمیت این موضوع را نشان می دهد. تجربه سال های پس از پیروزی انقلاب نیز بیانگر این موضوع است. می بینیم که در هر شرایطی اعم از جنگ و بحران های داخلی اوایل انقلاب انتخابات های متعددی برگزار شده است. در بیش از سی سال گذشته کشور هر سال شاهد برگزاری یک انتخابات بوده است و هیچ واقعه داخلی وخارجی نتوانسته است خللی در اجای این امر مهم در کشور ایجاد کند.
این نگاه که انتخابات می تواند زمینه ساز جنگ نرم در کشور باشد از بسیاری جهات محل اشکال است. چون اگر قرار بر جنگ و تلاش برای آنچه که اصولگرایان جنگ نرم می خوانند باشد هر چیزی می تواند ابزار آن قرار گیرد. نه تنها انتخابات بلکه ریزترین مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی کشور از پوشش و سبک زندگی گرفته تا رسانه ها و کتب و دانشگاه ها بر اساس تحلیل آقایان می توانند ابزار جنگ نرم باشند.
در این میان دو دیدگاه وجود دارد یا اینکه استفاده از این تعبیر توسط اصولگرایان تنها ابزاری برای اتهام زنی به جناح سیاسی مقابلشان است یا اینکه این افراد واقعا به گستردگی این هجوم اعتقاد دارند و از ته قلب این اظهارات را بیان می کنند.
اگر نگاه اول درست باشد که اصولا جایی برای پاسخ گفتن وجود ندارد. چرا که کسی که خواب است را می توان بیدار کرد ولی کسی که خود را به خواب زده باشد را هرگز. اما اگر نگاه دوم درست باشداین افراد باید بدانند که راه مقابله با این هجوم نه قبض بلکه بسط است. ایجاد فضای تولید در زمینه های فرهنگی و اجتماعی و تلاش برای فتح عرصه های اجتماعی بر اساس سلیقه های مختلف افراد تنها راهکار این مقابله است. نه اینکه کسی بخواهد به این بهانهبه اصول مصرح قانون اساسی و خواسته های اصلی مردم نگاه آسیب شناسانه داشته باشد.
برگزاری انتخابات در تمام جوامع امروز نماد پیوند دولت و ملت است. نماد مشروعیت یک نظام سیاسی است و صد البته عامل بقای آن در عرصه اجتماعی. انتخاب شیوه جمهوری برای ایران نیز به همین دلیل صورت گرته است. جمهوریت و دموکراسی هم هرگز بدون انتخابات معنا پیدا نمی کند.
آقای حبیبی و همفکران سیاسی شان که گهگاه این گونه سخنان را از زبان آن ها می شنویم باید ریشه بحران کنونی را در جای دیگری جستجو کنند. جایی که مجال سخن گفتن از آن در این جا نیست ولی کمتر کسی است که از آن خبر نداشته باشد. اما ریشه این اتفاقات و فرصت دادن به کشورهای دیگر برای دخالت در کشور بی شک کمتر در مسائلی مانند انتخابات یا رسانه ها و دانشگاه هاست. حتی اگر بپذیریم که که این چیزها هم عامل وضعیت فعلی هستند باید بدانیم که این ها تنها می توانند واسطه های این اتفاقات باشند نه عامل آن ها.
حرکت به سمت موضع گیری هایی از این دست که به اصول اساسی قانون اساسی در کشور خدشه وارد می کند به صلاح کشور نیست. پیش بینی هایی که در اصول اسای کشور آمده است مانند انتخابات، تفکیک قوا، آزادی بیان و مسائلی از این دست بدون شک تضمین حفظ هر کشوری در برابر سختی ها و بحران هاست. بهتر است با موضع گیری های عجولانه و بعضا افراطی به آن ها خدشه ای وارد نشود. این مهمترین ضرورت حفظ نظام و کشور در برابر مشکلات است.
پ.ن: سرمقاله من در مردمسالاری. البته این نسخه کامل متنه. نسخه ویرایش؟! شده رو در سایت روزنامه با این لینک بخوانید.

چهارشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۹

نمدی که برای شما کلاه نمی شود


حوادث ایران در طول سالیان گذشته همواره مورد توجه کشورهای مختلف جهان بوده است. تحولات اتفاق افتاده در ایران به عنوان کشوری که در مهمترین نقطه جهان قرار دارد موضع گیری های متفاوت مردم و دولت های کشورهای مختلف جهان را در پی داشته است.
روز 27 دسامبر نیز مایک هامر سخنگوی شورای امنیت ملی آمریکا در رابطه با اتفاقات رخ داده در چند روز اخیر در ایران بیانیه ای صادر کرده است. در این بیانیه کوتاه این مسئول آمریکایی از اینکه دولت آمریکا در جانب ملت ایران ایستاده است سخن به میان آورده است.
اختلافات و مشکلات موجود در ایران این روزها بر هیچ کسی پوشیده نیست و هر ناظر آگاهی بر وجود آن ها صحه می گذارد. کسی شکی ندارد که بخشی از مردم ایران کم یا زیاد از وضعیت جاری کشورشان راضی نیستند. تلاش برای تغییر وضع موجود نیز همواره مد نظر مردم و حاکمان ایران در دوره های مختلف تاریخ معاصر بوده است.
اما مردم ایران همواره نشان داده اند که برای دفاع از حقوقشان و اصلاح وضعیت کشورشان چشم امید به هیچ جایی ندارند. تحولات ماه های گذشته و حرکت مردم نیز به خوبی بیانگر این واقعیت است. مردم ایران خود دوشادوش یکدیگر ایستاده اند و برای بهبود وضعی کشورشان تلاش می کنند.
اعتراضات مردم نمدی نیست که کسی بخواهد از آن کلاهی برای خود بسازد. به خصوص این که دولتمردان آمریکایی باشند.
نه تنها مردم ایران بلکه هیچ یک از آزادی خواهان جهان فراموش نخواهند کرد که آمریکا در طول تاریخ مبارزه کشورها برای استقلال و آزادیشان در کنار چه کسانی ایستاده بوده است. مردم فراموش نمی کنند که در بحبوحه سال های 32 دولت آمریکا نه در کنار مردم ایران برای ملی کردن نفتش که در کنار کودتاگران ایستاده بود. همچنین فراموش نخواهند کرد در روزهایی که مردم ایران به جنگ با حکومت سلطنتی رفته بود دولت آمریکا در کنار چه کسانی ایستاده بود. مردم ایران فراموش نخواهند کرد که در روزهای جنگ هشت ساله شان با آمریکا و در روزهایی که جان و مالشان را برای کشورشان فدا می کردند آمریکا در کنار صدام ایستاده بود.
مردم فراموش نخواهند کرد که در شیلی آمریکا در مقابل مردم و در کنار پینوشه ایستاده بود. همینطور ماجراهای هیروشیما و ناکازاکی، جنگ ویتنام و عراق و افغانستان و ده ها مورد دیگر از اذهان فراموش نخواهد شد.
بی شک نه تنها ملت ایران بکه هیچ انسان دیگری که به دنبال رهایی است دوست ندارد کسانی در کنارش باشند که در طول صد سال گذشته در کنار تمام کودتاها و جنگ ها و کشتارهای جهان ایستاده بوده اند.
ما خوب می دانیم که تحولات ایران بیش از هر کس دیگری آمریکا را می ترساند. آمریکایی که همواره از یک مدل دموکراتیک درون جوش در خاورمیانه می ترسد. مدلی که می تواند پایانی باشد بر دوگانه مصنوعی آمریکا - القاعده یا به زبان بهتر بنیاد گرایی - لیبرال دموکراسی در  خاورمیانه!
ولی این گونه سخنان بیش از این معنایی نمی تواند داشته باشد که آمریکا می خواهد یا به نوعی ابزار سرکوب به دست دولتمردان ایران به بهانه آمریکایی بودن بدهد یا اینکه می خواهد نقشی بیابد در تحولات ایران. اما جنبش سبز به خوبی نشان می دهد که از این نمد کلاهی برای کسی در نخواهد آمد!

پ.ن: به غیر از سه پاراگراف آخر این متن یادداشتی بود که برای روزنامه نوشتم ولی نمی دانم به چه دلیلی کلا حذف شد!


چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹

در سوگ حقیقت

الان نزدیک چهار روز از لحظاتی که اس ام اس ها مثل پتک بر سرم فرود می آمدند می گذرد. اس ام اس اول را که باز کردم باور نکردم. جواب دادم شوخی نکن! شایعس! دومی که آمد فکر کردم که دنباله همان است. اما لحظه ای بعد شک کردم. سر کلاس بودم. زیر میزی یک اس ام اس به آشنایی که نزدیک بیت بود دادم. خبر تایید شد. آیت الله حسین علی منتظری دیگر زنده نبود. کلاس را ترک کردم. گریه امانم نمی داد. نمی دانستم چه خبر است. او که نه مرجع تقلید من بود و نه من را با هیچ مرجع تقلیدی سر و کاری بود. خاطره ها را درذهنم مرور می کردم. عبور هر روزه از کوچه 19 صفائیه و کانکسی که همیشه جلوی در بود. شوهر عمه ای ک بارها به زندان رفته بود برای او. نوار سخنرانی سیزده رجب. نسخه های کپی شده کتاب خاطرات که هیچ وقت تا آخرش نخوانده بودم. اعلامیه های ممنوعه هر چند وقت یک بار در خانه مان. ملاقات کوتاه بعد از رفع حصر و چند دقیقه گفت و گوی کوتاه. اما هیچ کدام سیل اشک ها را توجیح نمی کرد.

برگشتم به تاریخ. روزی که من سه ساله بودم. تاریخ ها را مرور کردم. شهریور 67، 10/10/67، 14/3/68. حالا داشتم می فهمیدم که دلیل سیلاب اشک ها چیست. تابستان 67 شده بود و بسیاری از بهترین ها در زیر خروارها خاک خاوران فرو رفته بودند. همه ساکت نشسته بود و کسی دمی بر نمی آورد. اما انگار در درون خبری بود. مردی قد علم کرده بود و از سیل کشتار مخالفان انتقاد کرده بود. نزدیک 5 ماه بعد بود که تنها نتیجه اعتراضش را دید. حسینعلی منتظری از قائم مقامی رهبری عزل شد و به خانه اش برگشت تا زندگی پرماجرای 21 سال آینده خود را جای در کوچه 19 صفائیه قم ادامه دهد. تاریخ بعدی 14 خرداد 68 بود. روزی که پس از آن اگر همه چیز طبق برنامه پیش رفته بود منتظری می بایست بر کرسی رهبری تکیه زده باشد. اما او در خانه اش به تنهایی روزگار می گذراند. تنهایی که 21 سال طول کشید.

فکر کردم چه تصمیم سختی است برای یک انسان. این که بنشینی و تنها 5 ماه زبان در کام بگیری تا همه چیز برایت مهیا شود. بالاترین قدرت سیاسی یک کشور مهم را در دست بگیری یا اینکه فریاد بر آوری و کنار بروی. همه چیز را هم تحمل کنی. فاصله زیادی بود. از نشستن بر صندلی که همه برایت شعار می دادند و به دست بوسی ات می آمدند تا ماندن در حصر خانگی و لحظاتی که بچه هایت هم هفته ای یک بار با گذشتن از مرز کانکس به دیدنت می آمدند. تازه اگر مثل سعید در زندان نبودند. حسینیه ات می توانست مرکز حکومت این کشور باشد. اما شیشه هایش شکسته شد و سال ها کسی نتوانست پلمپ در را بشکند. یارانت می توانستند مناصب حکومتی را داشته باشند یا اینکه به جرم یاری ات در زندان باشند. مرگت می توانست تما شهر را سیاهپوش کند یا اینکه با خبراهای توهین آمیز و پیام های نیش دار همراه باشد.

پازل داشت تکمیل می شد. اما یک لحظه فکر کردم که این تصمیم کار یک انسان نیست. یک فرد نمی تواند این گوه پای در حریم خطر بگذارد. اما چه چیز می توانست؟ پاسخ مشخص بود. حقیقت. تنها حقیقت است و باور انسان به آن که می تواند چنین خطری ررا به چنان خاطره ای ترجیح دهد.

آیت الله منتظری برای من نه یک رهبر مذهبی و نه مرجع تقلید که اسطوره حقیقت بود. اسطوره تلاش و جانبازی یک انسان برای ایمان راسخش به حقیقت. ایمانی که اگر بدان دست یابی لحظه ای تنهایت نخواهد گذاشتو به زودی تمام جهان آن را از درون تو خواهند دید. برای همین سوگ منتظری دست کم برای من سوگواره ای برای حقیقت بود. حقیقتی که شاید تا سال ها نتواند اسطوره ای این چنینی را پیدا کند تا از طریقش خود را نشان دهد. به احترام حقیقت و به احترام آیت الله منتظری هر انسانی تنها می تواند برخیزد. نه از جنس برخواستن های نمایشی با برداشتن کلاه. برخواستنی که هر نشسته ای را وادار به ایستادن کند و هر آن چه که سخت و استوار است را دود کند و به هوا بفرستد. فکر می کنم آن چه سال ها در ذهن منتظری و امثال واو می گذشته است این بیت حافظ است که:

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید......... تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست

جمعه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹

رسانه پیام است

برداشت هایی کوتاه از یک حضور کوتاه


تاریخ دقیق را خاطرم نیست ولی حدود یک ماه پیش بود که از طرف روزنامه به اولین کنفرانس خبری ضرغامی رفتم. این کنفرانس خبری بعدها به صورت کامل از تلویزیون پخش شد و تصویر من و صحبت هایم به عنوان آنونس تبلیغاتی برنامه بارها و بارها از تلویزیون پخش شد. واقعیت این است که من فکر نمی کردم ممکن است این برنامه ضبط شده و به این صورت از تلویزیون پخش شود و اگر می دانستم هرگز در آن حضور پیدا نمی کردم یا دست کم سوال انتقادی نمی پرسیدم. اما این حضور تجربیاتی را به دست داد که به فهم بیشتر تلویزیون برای من کمک کرد. در اینجا می خواهم تعدادی از برداشت هایم از این تجربه زیسته تلویزیونی را بیاورم.

1- خیلی کم تلویزیون نگاه می کنم. ولی وقتی که تعدادی از دوستان و آشنایان زنگ زدند و خبر دادند تلویزیون را روشن کردم تا خودم را در قاب شیشه ای آن تماشا کنم. تصویر "من" در تلویزیون بسیار متفاوت از چیزی بود که می شناختم. دیدن خودم از زاویه ای که تا کنون آن را ندیده بودم چیز تازه ای بود. کادر تلویزیون تکه ای از بدن من را از زاویه ای که هرگز خودم قادر به دیدنش نبودم نشان می داد. صدای ضبط شده ام هم با آن چیزی که تا کنون هنگام حرف زدنم شنیده بودم تفاوت داشت. تا لحظه آخر تماشا کردم ولی در اواسط کار فراموش کردم که آن که بر صفحه تلویزیون نشان داده می شود "من" هستم. من بازنما شده در رسانه بسیار متفاوت از چیزی بود که پیش از آن از خودم می شناختم.

2- بازتاب تلویزیون بسیار بیش تر از آنی بود که تا کنون تصورش را می کردم. تصاویر را تقریبا همه دیده بودند. هر جا که می رفتم صحبت از حضور در تلویزیون بود. در مهمانی های خانوادگی، دانشگاه، محل کارم و حتی در خیابان همه "من" تلویزیونی شده را دیده بودند و می شناختند. با اینکه برنامه حدود ساعت 11 شب که مخاطبان تلویزیون کمتر هستند پخش شده بود ولی همه آن را دیده بودند. این بخش از تجربه تلویزیونی شدن بسیار عجیب بود. بعد از آن همش فکر می کردم کسانی که دائما بر صفحه تلویزیون ظاهر می شوند آیا هویتی به جز هویت تلویزیونیشان دارند یا نه؟ سوالی که هنوز هم برایم حل نشده مانده است. چون خودم در این اتفاق احساس می کنم که بخشی از هویت خودم را از دست داده ام و همه من تلویزیونی را به جای من می شناسند. تجربه ای که دردناک است. چون خودم می دانستم که چه قدر با من فرق دارد.

3- وقتی که به ضرغامی گفتم: "صدا وسیما به جای آن که رسانه ملی باشد رسانه جناحی شده است" و "انگار گوش شنوایی برای انتقادات در صدا و سیما وجود ندارد" خودم فکر می کردم که استفاده مناسبی از فرصت برای انتقاد به او کرده ام. اما وقتی همین حرف ها را دوباره از صفحه تلویزیون شنیدم همه چیز تفاوت می کرد. احساس کردم که من تلویزیونی شده کاملا در جهت معکوس عمل میکند. انگار حرف هایم در صفحه تلویزیون متناقض آن چه بود که گفتم و حقیقت است. انگار دقیقا من ظاهر شده بر صفحه تلویزیون که بارها و بارها و در میان برنامه ها مختلف می آمد، آمده بود که نشان دهد صدا و سیما رسانه جناحی نیست و گوش های بسیار شنوایی برای انتقادات دارد. احساسم شبیه احساس کسی بود که به او تجاوز شده است. از چند نفر هم پرسیدم. بعضی ها سعی داشتند بگویند که اشتباه می کنم ولی از پس حرف هایشان فهمیدم که پر بی راه هم نمی گویم. چند نفری هم که صادقانه سخن گفتند نظر مرا تایید کردند. انگار همه چیز از منطق حضور بر صفحه تلویزیون پیروی می کرد. حالا می فهمم که همه چیز بر این صفحه معکوس جلوه می کند یا بهتر در خدمت اهداف آن عمل می کند. بی درنگ به یاد جمله مارشال مک لوهان افتادم که "رسانه پیام است". همیشه فکر می کردم که این جمله را می فهمم. ولی بعد از این ماجرا بود که به عمق آن پی بردم. فهمیدم که چگونه رسانه خود به مثابه یک پیام عمل می کند و بدون دست بردن در هیچ کلمه ای معنا را متفاوت می کند.

یک توصیه: ممکن است برای بسیاری دیگر از دوستان فرصت های این چنین پیدا شود. تجربه من به خوبی نشان می دهد که چگونه بدون هیچ تحریفی سخنان شما مورد سو استفاده قرار خواهد گرفت. یکی از دوستان پیشنهاد خوبی کرد. در چنین مواقعی به جای اظهار نظر باید اطلاع رسانی کرد. خود خبر کم تر ممکن است دچار چنین تحریفی شود. شاید اگر من در آنجا چیزی را می گفتم که کمتر کسی از آن خبر داشت کمک بیشتری می کرد. به نظرم افراد دیگر هم اگر این کار را بکنند بهتر خواهد بود.

پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

آغاز

مدت هاست که وبلاگ نمی نویسم. بخش مهمی اش از تنبلی است و بخشی هم مربوط به حوادث ناگوار. آخریش هم این بود که درست در روزهایی که باید دامین وبلاگ قبلی ام را تمدید می کردم دوست خوبم امیر یعقوبعلی دستگیر شد و چون همه کارها با او بود عملا وبلاگ و همه محتوا را به همراه هاست و دامین از دست دادم.
البته این جا هم مستثنا نخواهد بود. به خصوص از قاعده اول که همراه هر لحظه زندگی من است. اما این روزها میل به نوشتن در وجودم زیاد شده است. شاید این جا بتواند تقاصی باشد برای همه یادداشت ها و سرمقاله ها و گزارش هایم که هیچ گاه فرصت چاپ شدن و یا حتی نوشته شدن در روزنامه را نداشته باشند. یا برای ایده هایی که دانشگاه فرصت بیانشان را از من می گیرد. شاید هم هیچ چیز نباشد. شاید مثل وبلاگ های قبلی هر چند ماه یک بار پستی بیاید یا نیاید. حالا فعلا باید شروع کرد. باقی ماجرا به دست زمان است. زمانی که هیچ گاه مشخص نمی کند که چگوه است. چون دست کم در این چند ماهه گذشته همه چیز عوض شده است، جامعه (یا شاید نگاه ما به آن)، مفاهیم، زشتی ها و زیبایی ها و هزاران چیز دیگر. شاید اتفاقات این روزها ما را هم با خود برده باشد.